|
لعنت به دنيا ی بزرگ من که تو تویش نباشی ...
لعنت به علایق و احساسات من که تو جوابگویش نباشی...
و لعنت به من.... دیگر چه فایده دارد چمنزار؟...
زمانی که پرنده ها در آن بخوانند وبهارها یکی پس از دیگری بگذرند....
و من با آمدن هر بهار به یاد تو بیفتم؟
آی جماعت...
من تمام زیبایی های این دنیا و آن دنیا را می دهم...
واین عشق عزیز را می خرم... طرف این معامله کیست؟...
لعنت به من که نیمه ی گمشده ات بودم...
آنقدر که زیر پوست سفید تو نفس کشیدم...
آه...خدا ...آه
لعنت به هر چه ماهی و گل و پرنده
وقتی تو نیستی....
و لعنت به تمام نامه های عاشقانه که یک روز تمام می شود...
دیگر چه فایده دارد آزادی؟
وقتی تو در آغوش من نباشی
این تکه گوشت بی مصرف که زیر استخوان سینه ام می پوسد...
دیگر چه فایده دارد که آرام و پر تمنا بجنبد؟
لعنت به سرزمین زیبایی که تو در آن نباشی
عشق عزیز...
ای کاش با تو در جهنم خوشبخت می شدم...
به دادم برسید استاد زمان... و ای تمام فراموشی های روی زمین
مرا آنقدر بفشارید تا استخوانهایم خرد شود ...لعنت به سرنوشت دیوانه ی من...
آه عزیزکم...آه ای عشق اینقدر از من دور نشو...
لحظه ای در افق دور دست بیاست و برگرد...
تا صورت ماهت را به خاطر بسپارم.....
و چشم های مهربانت را ...
لعنت به تمام آهنگ ها ی غم آلود...
من تمام زیبایی ها را تقدیم می کنم
و عشق عزیز را می خرم
من این مرد را از خدا میخرم
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت توسط شلاله
|
|